خونه زندگی ما
ثمین هستم باهمسرعزیزم ازدواج کردم اینجاهم از خاطراتم مینویسم
نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

دیروز از ساعت 4 رفتم خونه مامانم اینا

جاروبرقی شده بودم

نهار که خورده بودم

نهار مامانم اینا لوبیاپلو بود یه ذره مونده بود اون رو خوردم

شب قبلش کوفته تبریزی داشتن یه دونه از اونم خوردم وهی خوردم وخوردم

مثل جارو برقی همه محتویات یخچال رو خوردم

خیلی بد شدم همش میخورم ومیخورم

وزنم هم زیاد شده

شاید باید کمتر بخورم وحواسم جمع ترباشه

ولی فعلا نمیتونم کمتر بخورم

......................

چند وقته خواب دزد می دیدم

همیشه شنیده بودم  خواب دزد یعنی خواستگار

از من که گذشته ونی نی ام هم که پسره

وقتی مجرد بودم وخواب دزد میدیدم  خواستگار میومد 

شاید باورتون نشه

ولی چند وقته خواب دزد میدیدم

...................... 

بعداز شام حدود ساعت11:30 رفتیم خونه مامان همسری

میدونستم مهمون میخواسته بیاد خونشون

یه گل بزرگ ویه جعبه  شیرینی بزرگ و......

من فکر کنم برای یکی از خواهرهای همسری ها خواستگار اومده بود خداکنه

من:به به چه گل خوشگلی

اومدیم بیرون از همسری پرسیدم

من:خوابهای من تعبیر شده؟

همسری:چه خوابی؟

من:خواب دزد.برای خواهر هات خواستگار اومده؟

همسری:مامانم گفته همکارهای بچه هان .شاید خواستگار بوده

به بنده خدا همسری هم راست نگفته بودن

مدل ارایش دخترها

لباسهاشون

رفته بودن ارایشگاه و رنگ مو وابرو و براشینگ و.....

من که نفهمیدم برای چی بوده این کاراخندهچشمک

قبول

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

دیروز رفتم کلاس توکلاس اینقدر نی نی ام تکون خورد که اصلا تمرکز نداشتم

وهمش حواسم پرت میشد

حتما بزرگتر شده

یه دکترجدید به کمک خواهرم پیداکردم

دکترخودم خیلی سونو گرافی میکنه میترسم  سونوگرافی زیادخوب نباشه

بااینکه خانم برادرم میگه سونوگرافی صوته وهیچ اشکال نداره وحتی بچه های 2قلو

خیلی بیشتر برای بررسی سونوگرافی میشن

به هرحال نوبت گرفتم پیش این دکتر هم برم

خیلی جالبه الان 2روزی میشه که حرکات پسرکم رو بیشتر حس میکنم

فکرکنم جیگرکم بزرگتر شده

بهمین خاطره که بیشتر حسش میکنم

خیلی لذت بخشه

انشالله همه اونهایی که دوست دارن طعم شیرینشو بچشن

امین

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

اولا که این چند روز صبح که کلاس میرفتم وشکر خدا خونه مامان همسری هم نرفتم ولی

متاسفانه یه روز:

همسری ساعت1:30 اومد ونهارخورد وگفت یه کار کوچولو دارم میرم وزود بر میگردم

یعنی ساعت 2رفت

ساعت شد 2:30 نیومد

ساعت شد 3 نیومد زنگزدم روی گوشیش میگه:خونه مامانم اینا هستم میام

کلی عصبانی شدم

بلاخره ساعت 4 اومده میگه:پای مامانم درد میکنه.مامانم همش گریه میکنه

فکر کنم اینقدر مونده تو خونه افسردگی گرفته

همسری هم از گوشه چشمش اشکش سرازیر شد

همسری:یه زنگ بزن بگو امروز عصر بیاد اینجا

من که اصلا وابدا راضی نبودم زنگ بزنم وحوصله مامان همسری با اون زبون نیش دارش

رو نداشتم ولی به روی خودم نیاوردم وزنگ زدم

ومتاسفانه دعوت من رو قبول کرد وباز هم متاسفانه مامان همسری از ساعت 5بعداز

ظهر تا 1 شب خونه ما بود

بگذرد که بازم اون زبونش کار میکرد وکلی تو دلم صلوات فرستادم وتلویزیون روشن کردم

که نگاه کنه وزیاد با حرفهاش اذیتم نکنه ولی جلوی زبونش رو نگرفت

مامان همسری:تو دیگه عمرا بتونی بری سر کار.با بچه که عمرا نمیتونی تازه سنت هم

بالا میره وکسی کار بهت نمیده

(سر کار رفتن چیزیه که من خیلی دوست دارم)

منم جواب ندادم راستش اصلا حوصله جر وبحث باچنین ادمی رو ندارم ونداشتم

2تا جمله دیگه گفت وبازم از اون حرفا......

بیخیال

گفته بودم که ایشون منو به عنوان تک عروسش بی نصیب نمیزاره

هروقت میبینه ازاین حرفا میزنه

من که انگار نبینمش بهتره

حتی ازاول به همسری هم نگفتم حرفایی که مامانش در غیابش میزنه

زندگی خودمون اینطوری خیلی در ارامشه

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

سلام به همه دوستهای گلم که همتونو خیلی خیلی دوست دارم

این چند روز همش به موبایلم اس ام ای اومد از شرکت پارس*انلاین که:

کاربرگرامی باعرض پوزش به دلیل بروز پاره ای از مشکلات سرویسadsl

شما در حال حاضر باقطعی همراه میباشدزمان پیش بینی رفع مشکل به مدت فلان

ساعت  میباشد

دوباره هنوز فلان ساعت تموم نشده بود اس ام اس بعدی وبعدی و بعدی......

شرمنده از همتون

حالا بازم اومدم با انرژی خییلی خییلی زیاد وکلی حرف که تو دلم مونده

خییلی خییلی دوستون دارم

ماچماچماچ

 
نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

برای انجام هر کاری توی کشورهای دیگه باید رفت ویه دوره گذروند

مثلا برای نجاری و ارایشگری و..... باید مدرک داشت تا بشه اونجاها کار کرد

توی ایران اینجوری نیست

حالا برای ارتباط برقرار کردن چی؟

ایجاد رابطه مناسب ودرست برخورد کردن در شرایط متفاوت ومدیریت اونها کاری نیست

که ادمها به صورت غریزی بلد باشن شاید یکی با تحصیلات بالا توانایی ایجاد کارخونه رو

داشته باشه ولی توانایی اداره وارتباط  با کارمند ها وکارگرها ومدیریت اون کارخونه رو

نداشته باشه

من  کسی رو میشناسم که دکترا داره از نظر زبان و کامپیوتر هم  فوق العاده هست

ولی در رابطه برقرار کردن با ادمها مشکل داره یعنی بااینکه 14سال از من بزرگتره

وخیلی وقته ازدواج کرده و.... ولی تو صحبت کردن با خانمها دچار مشکله

این اقا بیشتر از 10 ساله که ازدواج کرده و2تا بچه داره ولی هنوز که هنوزه بازنش

مشکل اساسی داره

این که مردها از نظر فیزیکی و احساسی و عاطفی و روحی و..... با خانومها فرق دارن

به نظر من کاملا درسته

مردها وپسر ها مال دنیای ما هستن ولی تفاوتشون باخانمها از زمینه تا اسمون

این موجودات متفاوت رو دخترها توی دبستان و راهنمایی و دبیرستان و حتی در بعضی

موارد دانشگاه نمیتونن بشناسن

نمیتونن ارتباط برقرار کنن

وهمینطوری ناشناخته میمونن تا موقع ازدواج

موقع ازدواج  هم فرصت زیادی برای شناخت ندارن(از نظر من)

بهتر نیست به دخترها وپسرها اموزش داده بشه طریقه برخورد با جنس مخالف رو؟

اگه کسی بتونه ارتباط درستی برقرارر کنه احتیاج به یادگیری نداره؟

حداقل این جدایی های بعد از ازدواج کمتر نمیشه؟

اگه دختری بتونه مدیریت  برخورد با شرایط داشته باشه ورفتار واعمال صحیح داشته

باشه وبدونه چه حرفی بزنه وکجا چه رفتاری داشته باشه بهتر نیست و اوضاع بهتری

نداره؟

من فکر میکنم توی ایران یکی از دلایل اختلاف ونادرست انتخاب کردن همسر اینه

که همیشه از جنس مخالف دور نگه داشته شدیم

وقتی به من اموزش نداده باشن رانندگی ویه دفعه بگن بشین پشت فرمون چه اتفاقی

می افته؟درسته بدون اموزش درست رانندگی کرد؟بهتر نیست اموزش داد؟

درمورد ازدواج وارتباط با جنس مخالف چی؟

بهتره تا عقد صبر کرد ؟بدون شناخت درست از روحیات جنس مخالف وارد زندگی شد؟ 

این اصلا درست نیست و ریشه بیشتر مشکلات بعد از ازدواج همین نشناختن وندانستن

روحیه جنس مخالفه

پس راه حل چیه؟ 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

خیلی داغ شدم

نمیدونم چرا

خدایا کمک

یعنی چی شدم؟

گر گرفتم واتیش اتیشم

همسری هم نیست

چیکار کنم؟

اشتها نداشتم ولی به زور نهار خوردم

چه روزیه امروز

بیچاره همسری صبح گفت میخوای ببرمت خونه مامانت اینا

من گفتم نه

اخه مامانم  وبابام گناه دارن اذیت میشه

هر روز هر روز برم اونجا

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

بدون دلیل حالم خیلی بده

از روی تخت نمیتونم بلند شم

خوابم هم نمیبره

چرا اینجوری شدم؟

اشتها هم ندارم

خدا رحم کنه

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

خواب بودیم تلفن زنگ زد

همسری گوشی رو برداشته

صدای نامفهوم یه مرد رو شنیدم که داره حرف میزنه

همسری گوشی رو قطع کرد

من:کی بود؟

همسری:طرف حالش خوب نبود

من:ساعت چنده؟

همسری:4صبح

من:تلفن رو بکش بازم زنگ میزنه ها

تلفن رو کشید وسعی کردیم بخوابیم

حدود نیم ساعت خوابم نبرد

چی میشه گفت؟

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

قبلا یه پست نوشتم در مورد یک خصوصیت اخلاقی بارز

علی رغم اینکه بعضی از دوستهام پرسیدن:خصوصیت اخلاق بارز خودم چیه؟

من جواب ندادم اخه راستش میخواستم در موردش کامل بنویسم

تاحالا نشده بود ولی امروز میخوام بنویسم

من یه خواهر خیلی گل ومهربون وعزیز وجیگر و..... دارم که ماهه به خدا

خیلی دوستش دارم

از من بزرگتره

خواهرم نفس منه

15سال از من بزرگتره

من هنوز مدرسه نمیرفتم ولی از بچگی عاااااااااشق (به تمام معنا)گوشواره ودستبند و

النگو وگردنبند بودم

توی تمام عکسهای تولد بچگیم کلی از این ها به خودم وصل میکردم(عکسهاش هست)

پدرم اجازه نمیداد دخترهاش گوشهاشونو سوراخ کنن

چند تا دختر خاله هم دارم هم سن خواهرم

وقتی من هنوز مدرسه نمیرفتم هیچ کدوم از دخترها(از جمله خواهرم ودختر خاله هام)

بااینکه بزرگتر از من بودن گوشهاشونو سوراخ نکرده بودن

البته خواهرم بخاطر اجازه ندادن پدرم

یادمه یه طلا فروشی سرکوچمون بود من هربار کلی به طلاهاش وویترینش خیره

میشدم یه بار من داشتم میدیدم مامانم صدام زد بیا دیگه واقای طلا فروش دم

مغازه اش وایساده بود وبه مامانم گفت:خانم بزار بچه نگاه کنه

خلاصه بااینکه من 5سالم بود و از اول عاشق گوشواره بودم گوشهامم سوراخ نبود

کلی با مامانم صحبت کردم وکلی مخ مامانم رو زدم که بدون اینکه بابا بفهمه منو ببر

داروخانه گوشهامو سوراخ کنم وقتی هم بیایم بابا میفهمه ولی کار از کار گذشته دیگه

کوچیک بودم ولی موفق شدم و یک انقلاب در خانواده ما راه افتاد

در طی یک عملیا..ت ....انت....حاری    با مامانم رفتیم ومن گوشهامو سوراخ کردم

خیلی خوشحال بودم

پدرمم بنده خدا هیچی نگفت نیشخند

اخه کاراز کار گدشته بود

از اون به بعد خواهرم وتمام دختر خاله هام  رفتن وگوشهاشونو سوراخ کردن

من یه جورایی معتاد خرید طلا هستم

یعنی اصلا از بدلیجات نمیتونم استفاده کنم

از همون بچگی هروقت یه ذره پول داشتم پس انداز میکردم وخرج نمیکردم به جاش طلا

میخریدم

اگه برای عید یا تولدم بهم پول میدادن میرفتم طلا میخریدم

توی فامیل کاملا معروفم

یعنی اگه از هرکس توی فامیل بپرسین:کی توی فامیل بیشتر از طلا خوشش میاد ؟

همه میگن ثمین

سرکار که میرفتم تموم پولم رو جمع میکردم ویه دفعه جواهر میخریدمزبان

خاله بزرگم همیشه میگفت تو باید زن یه طلا فروش بشی

ولی همسری تو کار طلا نیستا

همیشه منو باگوشواره و گردنبد ودستبند میبینن

جز در مواردی که خییلی مریض وکلافه باشم

اینم از اعتیاد مننیشخند

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢۱

بعضیها میگن:سلامتی, عشق, پدر و مادر, فرزند, همسر, دلخوشی و.....

بهترین هدیه خدا توی زندگیتون چیه؟

یابهترین هدیه خدا توی زندگیتون چی بوده؟

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢۱

یادتونه گفتم:دیروز صبح بلند شدم وعدس پلو برای نهار درست کردم که نشد دیروز نهار

عدس پلو بخوریم. یادتونه؟

اشکال نداره خوب امروز میخوریم

همسری اومد دم کلاس دنبالم ومیپرسه :نهار چی داریم؟

من:عدس پلو

همسری:عدس پلو با چی؟

من:باهیچی

همسری:میشه یه ذره ماهی بزاری کنارش

من کاملا اینحالت بودمتعجب

من:باشه

من همیشه یا عدس پلو خالی درست میکنم یا توش گوشت چرخ کرده میریزم یا توش

کشمش وخرما میریزم ولی تا حالا عدس پلو با ماهی درست نکرده بودم

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢۱

عصر دیروز هوس لبو کرده بودم لا به لای گریه هام

لبو گذاشتم توی قابلمه و اب ریختم وادامه دادم گریه کردنمو

خدایی اصلا هواس نداشتم

وگرنه من اینجوری نیستم

یک بوی بدی بلند شد ووقتی رفتم سراغ قابلمه لبو قرمز نبود که زغال سیاه چسبیده

به ته ظرفم بود تازه وقتی درش رو برداشتم خییلی دود هم داشت که فضای خونه پر

دود شد

به روی خودم نیاوردم وهود رو روشن کرده وتوی قابلمه دیگه دوباره لبو  گداشتم

اون لبو ها که زغال شده بودن

وبازم بعد 2ساعت دیدم بوی بدی میاد

رفتم دیدم هی وای من

چرا بازم سوخت

دیگه ساعت12 شب بود

امروز از کلاس که اومدم لبو گذاشتم

ایندفعه موفق شدم ولبو پخت و من خوردم

مهم تلاش ادمه

مهم پشتکاره

یه قابلمه لبو که قابلی نداره که بسوزه

نه؟

مهم موفقیت در اخرکارهنیشخند

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢۱

خیلی سر دردم ادامه پیداکرد ومن چند بار از سردرد شدید از خواب بیدار شدم

ولی شکر خدا 5صبح خوب شد سرم

همسری هم کلی عذاب وجدان گرفته بود ومعذرت خواهی کرد وگفت باید به حرف

مامانم

گوش نمیدادی

خلاصه کلی تو خیلی خانم خوبی هستی و تو باب دل من هستی و.....

امروز صبح هم بیدار شده میگه بیا صبحانه بریم خونه مامانم اینا

من هنوز خواب بودم

من:مگه تو خونه زندگی نداری؟یه چایی خوردن بیا بریم اونجا نداره؟ بشین تو خونه ات و

از این حرفا دیگه نزنعصبانی

همسری :اونجا هم خونه منهناراحت

من:اونجا خونه مامانته واینجا خونه خودته.یادت باشهعصبانی

دیگه صدای همسری در نیومد وهیچی نگفت

صبحانه خونه خودمون خوردیم

برای کلاس هم منو رسوند و اومد دنبالم

من خودم رانندگی میکردم .الان هم فقط برای پسرکم میترسم ورانندگی نمیکنم

یعنی همسری میترسه میگه هر جابخوای بری میبرمت ومیارمت

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

دوشنبه:

رفتم کلاس وبعد از کلاس هم یه راست همسری منو برد خونه مامانم اینا

خییلی خوش گذشت

از ساعت 2تا6 بعداز ظهر خوابیدم

پسر برادرم هم اومد که کلی باهاش بازی کردم

تاساعت 11:30 شب اونجا بودیم وباهمسری اومدیم خونمون

سه شنبه:

سه شنبه جریانات داره

ساعت 7صبح بیدارشدم وعدس گذاشتم

برنج هم ریختم تو پلوپز که وقتی از کلاس اومدم عدس پلو اماده باشه

کلاسم تموم شد وهمسری اومد دنبال من

یه کار بانکی داشتیم که من باید میرفتم. باهم رفتیم بانک وکارمونو انجام دادیم

سوار ماشین که شدیم دیدم داره میره سمت خونه مامانش

تو دلم گفتم واااااااایناراحت

همسری:مامانم نهار درست کرده تو رو میزارم اونجا منم برای نهار میام

من:غذا درست کردما

همسری:فردا میخوریم

ادامه ندادم وهیچی نگفتم

ساعت 12 بود منو دم خونه مامانش پیاده کرد ورفت

ناراحتناراحت

جونم براتون بگه که

شما همتون منومیشناسین

چیزهایی که همه شما دوستهای وبلاگیم از زندگی من میدونین حتی خواهر ومامان

وباباودوستهای صمیمی منم از زندگی من نمیدون

همه شما خیلی خوب منو میشناسین وهمسری رو میشناسین وحتی اخلاقهای مامان

همسری میدونین

شما بگین شده یکبار من برم اونجا وناراحت نشم؟؟؟؟

شده یه بامبولی راه نندازه؟؟؟

حالا ادامه جریان:

خلاصه ساعت 12 من رفتم خونه مامان همسری

مامان همسری تنها بود

وشروع کرد به حرف زدن از همه جا

از قدیم از جدید از بچه هاش از شوهرش .......

من اون بودم واین شدم و.....

منم بیشتر اوغات سر تکون میدادم من:بله بله

تا اینکه جریان رو کشوند به کلاس همسری

(یادتونه همسری کلاس میرفت وشبها ما درس میخوندیم؟از اون کلاسش 2تا درس رو

پاس شدو یکی رو رد شد قرارشد 1ماه دیگه بره امتحان بده که هنوز یه ماه نشده)

مامان همسری جریان رو کشوند به کلاس همسری ومامان همسری:چی شد

امتحانش؟

من:هنوز یه ماه نشده

مامان همسری:اگه تو شماره اموزشگاه رو بدی من زنگ میزنم به استادش وباهاش

صحبت میکنم ودرستش میکنم که حتی نخواد امتحان بده وکارش رو درست میکنم

و......

منم خر شدم ونمیدونم چرا واقعا گول این ادم رو خوردم وگفتم باشه

مامان همسری:قربون دستت بیا شماره رو بگیر

منم شماره رو گرفتم ومامان همسری شروع کرد به حرف زدن

مامان همسری:کلاس......؟ببخشید میخواستم با اقای...... صحبت کنم

سلام استاد فلانی من مادر شاگردتون اقای..... هستم پسرم کارش گیر این مدرک

هست و دورت بگردم کارش رو جور کن و......من همش برات دعا میکنم و انشالله همه

زندگیت فلان وبیسار باشه و......

قطع کرد

مامان همسری:استاده گفت فقط بیاد دوباره امتحان بده من نمرشو میدم

همسری اومد ونهار خوردیم ومامانش جریان رو گفت

واااای همسری عصبانی شد

همسری:چرا زنگ زدی؟ چرا دخالت کردی؟ چرا ابرو برای من نمیزاری و......

رو کرد به من اصلا تو با اجازه کی شماره دادی به مامانم؟

بلند شد ورفت توی اطاق و در رو قفل کرد

من اول چند بار رفتم دم اطاق و صداش کردم وجواب نداد

منم رفتم یه اطاق دیگه و خوابیدم البته فقط 15 دقیقه

بلند شدم مامان همسری اشپزخونه بود وصدام کرد که بیا میوه بخور بیا چایی بریزم

برات.بیا تو اشپزخونه

رفتم تو اشپزخونه وباز شروع کرد به حرف زدن

خییلی عصبی شده بودم و دیگه هیچ جوابی نمیدادم

مامان همسری:من که کار بدی نکردم واین پسر من لوسه و.....

همسری هم بلند شد ولباس پوشیده بود واز در خونه رفت بیرون(ساعت حدود 4 بود)

ساعت شد 5 ومن خسته شده بودم با موبایل خودم وبا تلفن خونه مامانش به موبایل

همسری زنگ زدم جواب نداد.لباس پوشیدم که بیام خونه خودم

مامان وخواهرش میخواستن برن بیرون و زنگ زدن اژانس وبه اصرار که ما تو رو اول

میرسونیم بعد میریم

سوار اژانس شدیم ورسید سر کوچه

خواهرش گفت برین توی  این کوچه 

مامان همسری:نه سر کوچه پیاده میشه

من:خییلی ممنون بله من سر کوچه پیاده میشم.خداحافظ

(داشته باشید که منو سر کوچه پیاده کرد)

اومدم خونه و شروع کردم گریه وسرم هم درد گرفت و زنگ زدم به مامانم گفتم و

کلی مامانم گفت:تو چرا به حرف اون زن گوش دادی؟تقصیر خودته و.......

خلاصه خیلی گریه کردم وبعد زنگ زدم به همسری وگفتم اومدم خونه

گریه میکردم و تلفن رو کشیدم

میدونستم که همسری زنگ زده ودیده من جواب نمیدم میاد خونه

بله حدسم درست بود همسری اومد خونه

همسری:این مامان من همیشه باعث سرافکندگی من بوده ومن انتظار داشتم تو بهش

شماره ندی.عقل اون کار نکرده تو چرا به حرفش گوش دادی. ادم ابرو رو یه ذره یه ذره

جمع میکنه چرا ابروی منو بردین و......

خلاصه اینها رو گفت وگفت حالا به مامانم زنگ میزنم باهاش حرف میزنم که چرا اینکارو

کردی و......

با من اشتی کرد ورفت

ولللی کلی من گریه کردم وسرم درد گرفت و  همسری هم از دستم ناراحت شد

به خاطر چی؟

قهر

 
نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

سلام سلام

از کلاس که اومدم میام تعریف

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٩

عصر دیروز حدود ساعت 3 باهمسری رفتیم خونه مامانم اینا

تا 12 شب هم بودیم

همسری هم خودش رفت دکتر برای قلبش وشکرخدا دکتر گفته بود مشکلی نیست

ولی باید وزنت رو کم کنی وچربی وروغن ونمک کمتر بخوری و.......

پسر برادرم هم بود وکلی از دستش خندیدم

امروز هم میرم کلاس (هر روز کلاس دارم)

بعدشم بازم میرم خونه مامانم اینا

واگه حال داشته باشه باید برم خرید ولی معمولا زیاد توان ندارم وترجیحا میخوابم به

جای خرید

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

سلام بر همه دوستهای عزیزم

از ته ته ته دلم همتونو خیییلی خییلی دوست دارم

فکر کنم مطلب قبل رو درست ننوشته بودم

منظور مطلب قبلم این بود که 2ماه پیش جفت وجنین پایین بود ومن کلاس نرفتم وبعد از

1ماه درست شد ومیتونستم کلاس برم ولی اون ترمی که من بودم شعبه نزدیک خونه ما

کلاس نداشت و باز من نرفتم ولی این ترم هم وضع خودم بهتره هم ترمی که من

هستم شعبه نزدیک ما کلاس داره

راستی  دیشب طی صحبت  ومزاکره با همسری قبول کرد ومن امروز رفتم کلاس

اخه نمیزاره خودم برم

منو میبره ومیاد دنبالم

دیشب شام کوکوی سیب زمینی درست کرده بودم خودم خوردم وهمسری اومد

کوکو با نون خورد سالاد ویه ذره ماست وخیار و گوجه ویه لیوان شیر و2تا پرتقال خورد

وااااااااااااااااااااااای

چشمتون روز بد نبینه حالش بد شد

معده اش درد گرفت وساعت 12:30 خوابیدیم

خودش میگه قلبم درد گرفت ساعت 3 بیدار شده و اومده توی پذیرایی یه ذره ورزش

کرده ودوباره خوابیده

الان هنوز هم میگه قلبم درد میکنه ولی من فکر میکنم بس که دیشب قاطی پاطی

خورد معده اش اذیت شده ببینم میتونم بفرستمش دکتر قلب

امروز عصر هم میخوام برم خونه مامانم اینا

برای همسری دعا کنین لطفا 

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

نمیدونم از کی وبلاگ منو میخونین؟

نمیدونم چقدر مطالب قبلی وبلاگمو یادتونه؟

براتون تعریف میکنم

من 3ترم دیگه کلاس زبان میرفتم کلاسها میشه هفته ای 1روز ومنم میتونم معلم کلاس

زبان بشم

به همین راحتی

من خیلی زبان رو دوست دارم ولذت میبرم از خوندن وصحبت کردن و....

حدود 2ماه پیش خانم دکتر سونوگرافی کرد وگفت جفت پایینه ونباید راه بری ونباید

زمان زیادی بشینی واز پله نباید بالا بری ویه جورایی استراحت مطلق داد ومنم نتونستم

کلاس برم(کلاس زبان  فشرده میرم یعنی هر 1ماه یه ترم)

ماه پیش هم اون ترمی که من میخواستم  شعبه نزدیک خونه  ماکلاس نداشتن وباز به

ناچار نرفتم

این ترم هم همسری همش میگه :خدایی نکرده مریض میشی

واااای من چه کار کنم؟

فعلا نمیدونم چه جوری راضی اش کنم؟ 

همسری:معلم بگیر بیادتوی خونه خودمون

ولی کلاس هر روز مفیدتره

وبرای من بهتره

 فقط این دعا رو میتونم بکنم

                        خدایا چنان کن سرانجام کار

                                               که تو خوشنود باشی وما رستگار

خدایاهرچی خیره همون بشه من اصراری ندارم وخودمو به خودت میسپارم

مثل همیشه

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

این همسری منم هر شب خواب نی نی شو میبینه

خنده داره واقعا

امروز میگه :خواب زیاد معنی داری نبود ولی خواب دیدم بچه 7 ماهگی به دنیا اومده خیلی

هم ناز وخوشگله منم باهاش بازی میکنم ولی میگن بزارمش تو شکم تو

تا 9ماهش بشهخنده

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

دیروز قرار شد من نهار درست نکنم و با همسرخان بریم بیرون

ساعت شد 1 وما سوار بر ماشین شدیم

یه دفعه دیدم داره میره سمت خونه مامانش اینا

هیچی بهش نگفتم

رسیدیم خونه مامانش اینا وگفت بیا یه سر به مامانم اینا بزنیم وبعد بریم

باز هیچی نگفتم وپیاده شدم

خونه مامانش اینا میخواستن نهار بخورن وماسر نهار رسیده بودیم

گفتن اگه دوست دارین نهار بمونین وشام برین بیرون

قابل توجه :همسری از غذای بیرون خوشش نمیاد

همسری:نهار بخوریم.بعد بریم؟باشه؟

من:باشه

نهار خوردیم وهمسری:خیلی خوابم میاد بخوابیم بعد بریم

من:باشه

از خواب بیدار شدیم

همسری:فوتبال ببینیم بعد بریم؟

من دوست ندارم خودمو ناراحت کنم تو این موقعیت وباز هیچی نگفتم

همسری:اخه تو که نمیتونی راه بیای ونمیتونی مدت زیادی بشینی کجا بریم؟

خلاصه همسر خان تا ساعت 6فوتبال هم دید ومن رفتم خوابیدم

اومده منو بیدار کرده 

اصرار  واصرار به مامانش که تو هم بیا بیا

مامانش هم اومد

خیلی عصبانی شدم

ای بابا یه بار هم میریم بیرون مامانش باید باشه؟

به مامانش میگه میبرمت هویج بستنی میخوریم دوباره میزارمت خونه و بعدما میریم

از یه طرف هم میگم مامانش هم جز این پسر کسی رو  نداره

رفتیم با مامانش هویج بستنی خوردیم بعد مامانش رو گذاشته خونه

انقدر دیر شد که فقط تونستیم بریم شام بخوریم وبرگشتیم خونه خودمون

این همسری منم خیلی بچه مامانیه.نه؟

به خدا اگه خواهرهاش بودن سر شوهررو میبریدن

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

امروز توی اخبار شنیدم:نوشتن از مطالب مورد علاقه حداقل 10 دقیقه در روز باعث کاهش

وزن میشه

محققان توصیه به نوشتن میکنن برای افراد چاق

خیلی خوبه  از این نظر حداقل داشتن وبلاگ و وبلاگ نویسی 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٦

1.گوشت ماهیچه یامغز ران(بدون استخوان)      نیم کیلو

2.به                                                        نیم کیلو

3.پیاز سرخ کرده                                        3تا4قاشق سوپخوری

4.روغن                                                    100گرم

5.ابلیمو                                                   نصف استکان

6.شکر                                                   یک تادوقاشق سوپخوری

7.عفران سائیده                                       نصف قاشق چایخوری

(رب گوجه فرنگی)                                   نصف قاشق سوپخوری

8.نمک وفلفل                                            به مقدار کافی

طرز تهیه:گوشت راتکه تکه میکنیم ومی شوییم وبا پیاز سرخ کرده کمی سرخ میکنیم و2تا 3لیوان آب داخل آن میریزیم ومی گذاریم گوشت باحرارت ملایم آهسته بجوشد وبپزد پوست به را میکنیم وچهار قاچ می نماییم و تخم آنرا می گیریم وپره پره یا خرد نموده وبا روغن کمی سرخ می کنیم و داخل گوشت می ریزیم شکر و آبلیمو ونمک وزعفران را اضافه کرده و می گذاریم خورش اهسته بجوشد و گوشت وبه کاملا بپزد ولی نباید زیاد له شود.خورش به را باقیمه بدون سیب زمینی نیز ممکن است اماده نمود. ودر اینصورت 100گرم لپه را باپیاز سرخ کرده کمی سرخ کنیم وداخل گوشت وپیاز بریزیم وبعداز پختن گوشت ولپه و به وسایر مواد را بریزیم

 

دوستان گلم این خورش رو من از روی کتاب اشپزی رزا ...من.تظمی نوشتم ولی به نظر من خوشمزه نیست  ولی من تا حالا خودم درست نکردم ولی برای کسایی که نخوردن تا حالابه امتحانش می ارزه

ولی مدل قیمه اش(مدل دومی)بهتره به نظرم

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٦

دانی از زندگی چه میخواهم؟

               من تو باشم,تو,پای تا سر تو

                               زندگی گر هزار باره بود

                                                بار دیگر تو,بار دیگر تو

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٥

وقتی یه چیزی داری ودر اختیارته قدرشو نمیدونی

همه مااینجوری هستیم

حتی آدمهای اطرافتو که نگاه کنی وقتی هستن قدرشونو نمیدونیم

غر میزنیم اینکارو کردن اونکارو کردن و....

به من فلان حرف رو زد وفلان کارو کرد و....

هزارو یک عیب ازشون میگیریم

ولی امان از روزی که برن مسافرت ونباشن

یا امکاناتی که داریم مثلا همین برق اگه نباشه واااای

باید چه کار کرد؟خیلی از وسایل خونه به بودن برق وابسته ان

این گاز اگه نباشه باید باتنه درختا غذا درست کرد

جدی میگم

ولی ماهایی که داریم قدرشو نمیدونیم

همیییین آب

میدونین اگه نباشه چی میشه؟

نه نه نه نمیدونین

اخه ما امروز از ساعت 11 آب نداشتیمگریهگریهگریه

خوب ما دستگاه تصفیه آب داریم که توی مخزنش همیشه10 لیتر اب تصفیه شده داره

این خوبه ها ولییییی

کافی نیست چون غیر اب خوردن واب برای پخت وپز واب برای دست شستن

برای چیز های دیگه هم اب لازمه

تاساعت6 اب نداشتیم

 خیلی بد بود

شکر خدا الان اب داریم

از همینجا اعلام میکنم سعی میکنم قدر  همه چیز رو بدونم

 

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٥

امروز همسری زنگ زد اومدن ما..هوا....ره مونو  درست کردن

هورااااااا

درست شد

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٥

الان 1هفته ای میشه که مامان وبابای گلم رفتن مسافرت

چندشب قبل خاله ام زنگ زده:میخوای بیام خونه ات رو تمیز کنم؟کمکت کنم

من:نه مرسیخجالت

خاله ام:مامانت نیست کاری داری به من زنگ بزن

من:مرسی.حتما

خاله:بیا خونه ما.حالا که مامانت نیست

من:مرسی

واقعا زندگی همینه

نهار درست میکنی به یه چشم برهم زدن خورده  میشه باید ظرفهاش تمیز بشه

لباس میشوری و اتو میکنی.فردا میبینی باز یه عالمه لباس کثیف انبار شده

جاروبرقی میکشی همون موقع کثیفه

گردگیری..... وباز فردا احتیاج داره همه جا گرد گیری بشه

تمیز کردن گاز......و و و

شاید یه کار تکراری باشه که مثل یک سیکل تکرار میشه

ولی همین نشون میده تو این خونه زندگی در جریانه

اگه من به اصرار مامان همسری که از اول بارداری میگفت برو خونه مامانت بمون

رفته بودم .بله راحتتر بودم ونمیخواستم کار کنم وهمش استراحت میکردم

ولی خونه زندگیم چی؟

خیلی جالبه مامان گلم همیشه نهار درست میکنه و برای شام هم یه غذای جداگانه

درست میکنه

حتی مادر بزرگم که تنهاست همین کارشه

همه فامیل ما

ولی مامان همسری غذا اندازه 3وعده مثلا پلو وخورش درست میکنه و3روز نهار همون رو

میخورن ومعمولا برای شام هیچ غذایی درست نمیکنه مثل صبحانه میخورن

 2روز پیش به من میگفت مگه وسواس داری شام جدا نهار جدا درست میکنی

من:وسواس نیست همه خانم های فامیل ما همینکارو میکنن

مامان همسری:وسواس دارن.اونهایی که وسواس دارن مغزشون یه طرفش بزرگتره

بچه منو (منظورش همسری بود)عادت نده

من جوابی ندادم چون میدونم همون روز همسری به صورت شکایت به مامانش گفت

هر وقت میگم نهار وشام چی داری میگی هیچی

وهمین موضوع مامان همسری رو شاکی کرده بود که چرا من غذا درست میکنم حتما

وسواس دارم ولی خودش که درست نمیکنه مغزش سالمهخنده

نمیگه خودش تنبله خنده

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٤

بعد از جریان ما..هوا...ره به همسری گفتم:به مامانم اینا فقط میگم اومدن بردن

همسری:باشه

من:نمیخوام تو هم بیشتر توضیح بدی

همسری:باشه

تو خونه بودم  تلفن زنگ زد خواهرم بود بعد از حال واحوالپرسی

خواهرم:توچرا رفتی پشت بوم بااین وضعت

من:کی گفته؟

معلوم شد همسری زنگ زده با شوهر خواهرم کار داشته سیر تا پیاز رو برای خواهرم

تعریف کرده.به روی خودم نیاوردم.قطع که کردیم زنگ زدم به همسری

من:مگه نگفتم نگوعصبانی

همسری :بد نگفتم

من:من به شما گفته بودم نگو چرا گفتی؟عصبانی

همسری:یادم رفت تو گفته بودی نگو

من:من با تو شوخی نداشتم جدی گفته بودم.کاری نداری؟عصبانی

همسری:هم منو ناراحت میکنی هم خودتو

من:نباید میگفتی

خدایی چه رفتاری کنم؟همه چیز زندگی ما روباید همه بدونن؟

من بهش گفته بودم ولی کار خودشو کرد

عصبانی        عصبانی 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٤

دختر عمه ام "م"  چندسال بود ازدواج کرده بود

بچه نداشت ومن فکر میکردم که نمیخواسته تا الان

یه روز بهم گفت دارم درمان میکنم برای بچه دار شدن

گفت خییلی دلش میخواد بچه داشته باشه

براش دعا میکردم خییلی

چند روز پیش زنگ زدو یه دره که حرف زدیم گفت برای چیز دیگه زنگ زدم

من:خوب برای چی زنگ زدی

"م": منم مثل توشدم

جیغ میزد پشت تلفن

من:بارداری؟

"م": ارهههههههههههههههههههههههههه

من: مبارکه خیلی برات خوشحالم مبارکت باشه

ممنونم خدای مهربونم

ممنونم خداجونم

ممنونم

خدایا لطفا هر کی هرچی دوست داره بهش بده

خدایا شکرت هزاران هزار بار شکرت

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٤

ساعت 11 بود داشتم کارهامو میکردم که زنگ در خونه زده شد

پلیس بود من حدس زدم برای جمع کردن ما...هوا....ره  اومدن وباز نکردم ولی نمیدونم

کدوم همسایه تیز هوشی دررو باز کرد ریختن تو حیاط

از پنجره داشتم نگاه میکردم

زنگ زدم همسری که  پلیس اومده

همسری گفت:سعی میکنم زود بیام

از پنجره داشتم میدیدم که همسری رسید یکی از کارمندهاش هم بود

همسری رفت پشت بوم ومنم همچنان از پنجره میدیدم

توی کوچه نمیدونم چی شد یه اقاهه شروع کرد به فرار 2تا پلیس هم دنبالش کردن

همسری دیر کرده بود دلم شور زد و لباس پوشیدم ورفتم تو اسانسور واخرین طبقه رو

زدم که دیدم یکی زودتر از پارکینگ اسانسور رو زد واسانسور رفت پارکینگ

یه مردی بالباس پلیس امد وارد اسانسور بسه گفتم ببخشید من یه خانومم وخوشم

نمیاد باشما توی اسانسور باشم لطفا بزارید من برم وبعدا شما از اسانسور استفاده

کنین

اقاهه رفت بیرون ومنم رفتم پشت بوم

همسری و همسایه ها و..... بودن همه رو داغون کرده بودن 

همسری به یکی از اونه گفت اینم خانوم من

من:اخه من چی کار کنم ؟؟؟؟بااین کار شما اوضاع بهتر میشه اخه؟؟؟؟ واقعا دستتون

درد نکنه

همسری:برو برو پایین

منم برگشتم

بعد 5دقیقه همسری اومد خییلی عصبانی

همسری:داشتم طرفو راضی میکردم مال مارو دست نزنه تو که اومدی مال مارو هم

خراب کرد  کاش اون حرفا رو نمیزدی 

من فکر نمیکنم تو یه مجتمع 20 واحدی همه رو خراب کنن یکی رو خراب نکنن

خلاصه زنگ  زد به مامانش که من الان ثمین رو میارم اونجا ما دیگه تلویزیون نداریم

بااصرار زیاد منو برد خونه مامانش مثلا من تنها نباشم تا خیالش راحتتر باشه و استدلال

دیگش هم این بود که تلویزیونم نداریم

خلاصه از ساعت 12ظهر  تا 11 شب من خونه مامانش بودم

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

زنگ زدم خونه برادرم داشتم با خانوم برادرم صحبت میکردم

صدای پسرش میاد بدون مقدمه میگه:اسمش رو بزار اوستا یا ایلیا

میگم:مگه به پسرت گفتی من باردارم

خانم برادرم:نه به خدا خودش فهمیده.میگه تو چاق شدی حتما تو شکمت بچه داری

باز صدای پسرش میاد یا اسمش رو بزار گیسو یا حنا

خانم برادرم:پسره.اسم پسرونه بگو

پسر برادرم:اهان.پس اگه دوقلو بود بزار علی و محمد

خانم برادرم:1قلویه

پسر برادرم:اهان

خانم برادرم به من میگه:همه اسمهای بچه های مهد کودکشونه

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

3روزه مامان گلم وبابای گلم رفتن مسافرت

دیروز ساعت4بعداز ضهر همسری میخواست بره بیرون

منم کمرم به شدت درد میکرد

همسری زنگ بزن فلانی(یکی از خواهرهاش)بیاد پیشت.من میرم دنبالش.تو تنها

نباشی

من:نه ولش کن من به کسی احتیاج ندارم

همسری :زنگ بزن

اول که زنگ نزدم وبازم همسری اصرار کرد مجبور شدم زنگ بزنم

همسری رفت دنبالش و اوردش

کمرم درد میکرد وواقعا ترجیح میدادم تنها بودم و میخوابیدم تااینکه کسی بیاد ومن مجبور

بشم برم شام درست کنم ومیوه وچایی بیارم و پیششون بشینم

البته خواهرش هم خیلی کمک کرد خدایی

ساعت 9:15 خواهر همسری میخواست بره

هرچقدر اصرارکردم گفت مرسی و شام هم نموند.حتی خواستم شام بدم بهش ببره که

نبرد

ساعت شد9:30 زنگ زدن در خونمون

مامان همسری بود دیگه داشت گریم میگرفتعصبانیگریه

مامان همسری هم تا ساعت 11:45 موند وبعد رفت

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٢

من خییلی گرسنمه ولی امروز بعد از صبحانه صبر کردم  وهیچی نخوردم

الان دیگه داره گریم میگیره

منتظرم نهارم درست بشه نهار بخورم

میان وعده هارو حذف کردم ولی فکر نمیکنم بتونم تحمل کنم

غش میکنم اینجوری

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٢

دیروز صبح کلی پیاز پوست کندم وسرخ کردم .نهار درست کردم

بعد نهار این نی نی یه ذره ضربه میزنه که نزد

همسری که اومد بهش گفتم وقرار شد به دکترم زنگ بزنم

اول با خانم برادرم صحبت کردم واون گفت یه لیوان اب قند بخور و به پهلوی چپ بخواب

حتما ضربه میزنه

اینکار رو کردم ولی یه ضربه خییلی اروم زد

ترسیده بودم وبه دکتر زنگ زدم

منشی دکتر از دکترپرسید وگفت خانم دکتر میگن بیا مطب

همون موقع بنده خدا همسری منو برد

سونوگرافی کرد گفت هیچی نیست

ولی اولش که وزنم کرد گفت خییلی وزنت زیاد شده

3هفته ای6کیلو  وزنم اضافه شده بود

دکتر:خیلی بده نمیگم رژیم بگیر باید هواست باشه یه دفعه بعد زایمان 30 کیلو اضافه

وزن پیدا میکنی

همسری میگه اصلا هم معلوم نیست وزنت زیاد شده

اخه اولین بار 52 کیلو بودم والان 63 شدم

چه کار کنم؟

من کارهای خونه رو میکنم ولی بیشتر تو خونه هستم یعنی تو خونه بیکار نیستم ولی

وزنم زیاد شده

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

از بین ارشیا و دانیال  و ایلیا و پرهام کدوم اسم بهتره؟

راستی کسی از بانک خون بند ناف اطلاعاتی داره؟

من دارم تحقیقات میکنم ولی خیییلی نظرات متفاوتی وجود داره

یعنی چه کار کنم؟

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

سلام به همه دوستهای گلم

اولا که چه جالبه بعضی از دوستهای گلم تاحالا خورش به نخورده بودن اینو بگم که

چیزی رو هم از دست ندادین به نظر من اصلا هم خوشمزه نیست ولی حتما دستور

پختشو مینویسم بخورین شاید با من هم نظر باشین که خوشمزه نیست شاید هم مثل

همسری بگید چه غذای خوبیه.نمیدونم

دوما از دیشب بگم

اینو میگم که بعدا وقتی خوندم بیشتر توی رفتارم دقت کنم

اخه عزیزم وقتی تا ساعت1:30 شب با همسری خوب و خوش بودین وهمش خندیدین

وانواع واقسام خوراکیها رو خوردین وفیلم دیدین و خوب بودین

وقتی هم خودت وهم همسرت خسته شدین باید مواظب حرف زدنت باشی یه ذره

باتدبیر باید رفتار کنی اخه با دعوا که نمیشه(اینا رو به خودم میگما)

جریان از این قراره که:

دیشب ساعت9:30 همسری اومد شام خوردیم وشوخی میکردیم و میخندیدیم و فیلم

میدیدیم و میوه و اجیل و تنقلات و.....خوردیم تااینکه ساعت شد 1:30 هم من خسته

بودم هم همسری خسته شده بود

من روی تخت خوابیدم وبه همسری گفتم این لپ تاپ رو بزار رو میز و اضافه شام رو بزار

تو یخچال ودر رو ببند وخلاصه همسری رفت مسواک زد وامد تو اطاق یه دفعه

باخوشحالی گفت:من اسم پسرک رو انتخاب کردم

من:چه اسمی؟

همسری:دانیال

(اسم دانیال رو یکی از خواهرهای همسری قبلا پیشنهادداده بود چون خواهرش قبلا

گفته بود منم جبهه گرفتم ویک دلیل دیگه اش هم این بود که ماهردو خسته بودیم )

من:مگه تو باید انتخاب کنی؟من باید انتخاب کنم

همسری:این حق منه.نه تو

من:کی این حق رو به تو داده؟

همسری هم پشت هم میگفت دانیال بابا.دانیال

منم عصبانی تر شدم

همسری:همین که گفتم دانیال

من:فکرکردی من نمیزارم.من هرچی انتخاب کنم همونه

هروقت من یاهمسری میخواهیم قهرکنیم واز اطاق بریم بیرون بخوابیم همیشه اون یکی

نمیزاشت ومنم همین انتظار رو داشتم که اگه بخوام با بالش برم بیرون همسری مانعم

بشه

منم بالشم رو برداشتم وگفتم تنهایی بخواب.من دیگه اینجا نمیخوابم

تاامد همسری دستم رو بگیره رفتم از اطاق بیرون تمام برقهارو روشن کردم

منتظر بودم بیاد ومنو ببره تواطاق ولی خوابش رفته بود منم تلویزیون رو روشن کردم

وصداش رو زیاد کردم(الان که فکرمیکنم از کارم خندم میگیره)

2بارصدای همسری ازتو اطاق اومد که کمش کن همسایه های بیچاره چه کارکنن

ولی بازم نیومد

منم صدای تلویزیونو کم نکردم وبلند شدم رفتم برق اطاق همسری رو هم روشن کردم

همسری:نکن توروخدا فرداکلی کار دارم.برو تلویزیونو خاموش کن بیا

رفتم تلویزیون و برقا روخاموش کردم

اومدم تواطاق

همسری:من انتظار داشتم تو برای حرفم احترام قایل باشی وفوری نگی نه.....

من:منم انتظار داشتم تو بگی عزیزم نظر تو هم مهمه......  

خلاصه اشتی شد وهمسری:اصلا من دیگه نظر نمیدم هر اسمی که تو بخوای همون

قبول

من:نه هر اسمی که تو بخوای

وبعد از کلی تعارف خوابیدیم

این جریان که گذشت ولی باید هواسمون جمع باشه وقتی خسته ایم یا گرسنه ایم

الکی الکی دعواراه نندازیم حالا با 30 بار دانیال دانیال گفتن همسری که اسم پسرکم

اگه من نخوام دانیال که نمیشه پس باید یه ذره صبور بود و با یه حرف زندگی شاد رو به

جهنم تبدیل نکرد (با خود خودمم) 

باید با پنبه سر برید دختر.طرف نفهمه از کجا خورده.با دعوا نمیشه

من هیچ وقت به قهر از تو اطاق نمیرفتم دیشب خسته بودم سیمهام قاطی کرده بود

اعتراف میکنمنیشخندبا یه حرف و حرکت نادرست ونابه جا زندگی  خوب خود آدم بهم میریزه

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

گفتم صبحانه رفتیم خونه مامان همسری

همسری ساعت 10 زنگ زد نهار درست نکن بریم خونه مامانم اینا

تااینجاش خوب بود

چون استراحت کردم وپسرکم هم راحتتر بود ونمیخواستم نهار درست کنم

فقط ظرفهای کثیف رو گداشتم تو ماشین ظرفشویی

اما ساعت 12 همسری زنگ زد:خوبی؟نهار هم دعوت داریم خوبه؟

من:خوبه

همسری:نهار یه غذای خوشمزه دارن

من:چی؟

همسری:خورش به

واااااای همسری نمیدونه من از خورش به متنفرم متنفرناراحت

حالا بلند شدم غذا درست کنم بلکه کمتر اونجا از اون غذا بخورمگریه

هروقت همسری به خرید وگفت خورش به درست کن

من گفتم مرباش خوشمزه تره

اززیر درست کردن خورش به فرار کردم وبه جاش مربای به درست کردم

یااینکه اون به رو فرستادم برای مامانش وهمسری فکر کرد دارم به مامانش مهربونی

میکنم

همین 5شنبه گذشته رفت میوه خرید به هم خریده بود وگفت یه خورش به درست کن

منم که دوست نداشتم هیچی نگفتم وبه رو شستم وگذاشتم تو یخچال

ولییی امروز...................گریهگریه

 

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

چند روز بود چشمام رو تا صبح باز میکردم

همسری:بیا صبحانه بریم خونه مامانم اینا

من خسته بودم ونمیخواستم صبح برم خونه مامانش

من:صبحانه نریم من خسته ام خودت پاشو چایی درست کن

بدین ترتیب 1هفته نرفتم تااینکه امروز

همسری:صبحانه بریم خونه مامانم

بااینکه دلم نمیخواست گفتم گناه داره وقبول کردم رفتیم صبحانه خونه مامانش

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

این جریانات مال2سال پیش وقبل تر از2ساله پیشه

از بیرون به سمت خونه میرفتم که هوس کردم  هویج بخرم واب هویج خونه بگیرم

رفتم توی یه میوه فروشی داشتم هویج جدامیکردم وتوی پلاستیک میریختم که

یه خانمه سر صحبت رو واکرد

خانومه:شما دانشجویی؟چه رشته ای خوندی؟خونتون کجاست؟.....

چندروز بعد یکی زنگ زد خونمون و خواستگار بودن

دوست مامانم سفره دعوتمون کرده بود یه پیراهن ناز پوشیدم و یه طلایی که بهش میاد

 رو انداختم توی اینه خییلی با دقت آرایش کردم ورفتیم خونه دوست مامانم

یه خانوم جلسه ای بود که از قضا جلوی من نشسته بود خیییلی به من نگاه میکرد

سنگینی نگاهشو همش حس کردم وبهمین خاطر خیلی  معذب بودم خانم جلسه ای

دوست مامانم رو صداکرد وزیر گوشش شروع کرد به پچ پچ وبعد دوست مامانم اومد کنار

مامانم وبامامانم حرف زدو توی یه ورق شماره تلفن خونه رو نوشت وداد دست اون خانم

جلسه ایی

خانم جلسه ای زنگ زد وبایه خانم دیگه اومدن خواستگاری

رفته بودیم مسافرت مشهدوداشتیم تو حرم نماز میخوندیم وقتی نمازمون تموم شد یه

دختر ومادر اصفهانی شروع کردن باهامون صحبت کردن.فردای اون روز تو حرم امام رضا

دختره منتظر ما بود فکر کردم با من دوست شده ولی وقتی از برادرش گفت فهمیدیم

جریان چیز دیگه ای هست واون دختره برای برادرش دنبال دختر میگرده و اونا هم

خواستگار بودن

مهمونی دوره ای خانمها بود خونه عمه ام ذعوت بودیم ما تازه از دبی اومده بودیم

زن پسرعموم پیش من اومد وهمش از مسافرت میپرسیدو منم جواب میدادم

بهم گفت بیا بریم تو اطاق کارت دارم .رفتیم توی اطاق وازم پرسید دوست پسر داری؟

من:نهههههههههههتعجب

پرسید:باکسی قرار ازدواج گذاشتی؟

من:نههههههههتعجب

شروع کرد از برادر دوستش تعریف کردن

برادر دوستش بامادرش اومدن خواستگاری

یه روز ساعت 2زنگ درخونمونو زدن من رفتم دم در چندتا بچه  ویه خانمی بودن

وبادکنکشون تو حیاط ماافتاده بود بادکنکشونو گرفتن وتشکر کردن ورفتن

چند روز بعد همون خانم همسایه اومد دم در خونمون وتوی یه بشقاب شیرینی

دانمارکی برامون اورد و از قضا بازم من رفتم ازش گرفتم وباز چند روز بعد اومد دم در

خونمون وباز من رفتم دم در گفت با مامانت کار دارم منم رفتم توی خونه ومامانم رفت دم

دربا خانومه صحبت کردن وخانومه وبرادرش اومدن خواستگاری

خانم ..... از همسایه های قدیمی ما بود وچند بار گفته بود میخوان برای پسرش بیان

خواستگاری ویه بعداز ظهر بایکی از دخترهاش اومدن خواستگاری

پسر دوست مامانم پزشکه واون موقع برای امتحان تخصص درس میخوند هر هفته

خانومه زنگ میزد وبه مامانم میگفت من میخوام بیام خواستگاری دخترت بعد از امتحان

تخصص پسرم اونا هم اومدن خواستگاری

رفتیم عروسی پسریکی دیگه از دوستهای مامانم دوست مامانم با یه خانومه اومد

ومامان منومعرفی کرد ویه دره نشستن و رفتن .بعد دوباره دوست مامانم اومد و

زیر گوش من گفت 3تا خواستگار پیدا کردی

اینها یه ذره از اون مواردی بود که یادم مونده این جریانات ادامه داشت شاید حدود 9 ما یا

بیشتر هر هفته یا هر دو هفته ما خونمون خواستگار میومد من دیگه پیش مامانم اینا

خجالت میکشیدم واخرهاش از صدای زنگ تلفن حالم بد میشد بس که زنگ میزدن

گیرافتاده بودم خییلی از نظر روحی خسته شده بودم خیلی وقتها که تو خونه بودم روی

تختم میخوابیدم وگریه میکردم

میگفتم خدایا دارم زجر میکشم این مرحله زندگی من تموم بشه ومنم راحت بشم از

خواستگار اومدن مامان وبابای من چه گناهی کردن هی میوه واجیل اماده کن و لباس

بپوش و یه سری ادم جدید بیان و دوباره سر از نو روزی از نو

تااینکه یه روز خالم زنگ زد دخترش هم سن منه

ساعت10صبح بود گفت :میخوای بری مشهد؟

من:اره.ولی چه جوری؟

خالم:"م" (دخترش) با دوستهاش دارن امشب ساعت 9شب میرن مشهد باقطار اگه

میخوای 1بلیط اضافه دارن

منم اماده شدم وبادوستهای دختر خالم رفتیم مشهد

اونجا نظر کردم اگه از این مرحله رهایی پیداکنم بعد از عقد اولین مسافرتم باهمسرم

مشهد باشه هیچ یادم نمیره ما روز 2شنبه با قطار رسیدیم تهران وهمون هفته جمعه

من اولین بار همسری رو دیدم و.....

واولین مسافرت بعد از عقدمون رفتیم مشهد

 

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٩

نمیدونم ضرب المثلها چقدر براساس حقیقت واتفاقاتیه که بر ادمها گذشته

اول بگم خدایاشکرت هیچوقت نمیخوام ادم ناشکری باشم وهمیشه سپاسگزار

لطفهای خدای خودم بودم(خدایا شکرت هزاران هزار بار)

من همیشه دلم میخواست دکتر بشم که نشد و شدم مهندس

همیشه دلم میخواست سرکار برم که نشد والان بیکارم

مادربزرگ من یه باغی داره که 20سال پیش یه عروس و داماد به عنوان سرایدار اومدن

اونجا خییلی زود هم بچه دار  شدن همیشه من و یکی از دخترخاله هام میخندیدیم که 

این عروس چقدر زود بچه دار شد

شاید باورتون نشه هم من وهم دخترخالم زود بچه دار شدیم

یه پسرهمسایه داشتیم که من راهنمایی میرفتم درتلاش بود بامن دوست بشه

اسمش بود .......همیشه من بهش میخندیدم و از اسمش بدم میومد

اولین بار که من همسری رودیدم اون اسم منوپرسید ولی از اسم خودش نگفت

ومنم نپرسیدم تا اینکه مامانم اومد وگفت میدونی اسمش چیه؟؟؟؟  هم اسم اون پسر

همسایمون بود که من ازش بدم میومد.

منم خیلی ناراحت شدم واول گفتم جوابم منفیه بخاطر اسمش

بااینکه اسم همسری اسم قشنگیه واسم مذهبیه

ولی من اولا از اسمش متنفر بودم

خلاصه هزاران مثال میتونم بزنم که همیشه برعکس شده تو زندگی من

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۸

دیروزعصری ساعت4 همسری منو رسوند خونه مامانم اینا

پسربرادرمم اونجابود کلی بازی و شیطونی باهم کردیم

براتون گفته بودم که همسرم خیلی شوخی میکنه بابای گلمم همینطوریه

(مثلا دیروز ساعت 3 همسری اومد خونه به من میگه:ای جان تو چه دختر خوبی

هستی انقدر خوبی که20تا مثل تو زن داشته باشم کمهنیشخند)

بابای گلم باپسربرادرم شروع کرد به شوخی 

پسربرادر روکرد به من وگفت من دوست ندارم بابا(بابای گل من) به من شوخی کنه

بهش بگو

من:باشه میگم باهات شوخی نکنه

پسر برادرم یه فکری کرد ودوباره گفت:به..... (همسری)هم بگو با من شوخی نکنه

من:باشه

پسر برادرم:رمز ما گزه مزه فزه مزه هست هر موقع من گفتم تو بهشون بگو با من

شوخی نکنن

من:باشه

همسری که اومد شروع کرد با پسربرادرم شوخی کردن

پسربرادرم به من نگاه کرد وگفت:گزه مزه فزه مزه

یه دفعه یادم افتاد به همسری گفتم:ببین گزه مزه شوخی نکن

همسری هم لبخندی زد وشوخی نکرد

راستی از جریانات دیگه من وپسربرادرم

ساعت شده بود 8:30 من رفتم برای خودم شام بکشم خیلی گرسنم بود

پسر برادرم میگه اگه صبرکنی وباهمه شام بخوری من بهت جایزه میدم

من:نمیتونم صبرکنم خیییلی گرسنمه

پسربرادرم:نخور

من:جایزه نمیخوام

هواسش که نبود بشقاب روبردم تو اطاقم وشروع کردم به خوردن.اومد تو اطاق اول

نفهمید دارم میخورم یه ذره بازی کرد ورفت بیرون بعد1ذقیقه اومد ودید دارم شام میخورم

بشقابمو برداشت وباخودش برد قایم کرد هرچی گشتم بشقاب رو پیدا نکردم

دوباره تو یه بشقاب دیگه غذاکشیدم وخوردم

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۸

ساعت8:30صبحه

تازه بیدار شدیم همسری:من خواب دیدم

من:چه خوابی؟

همسری:خواب دیدم پسرک به دنیا اومده توی اطاقه تو یکی یکی همه رو میبری نشونش

میدی.وزنش هم 1کیلو و950گرمه.

من:اینقدر کوچولو؟؟؟سوال

همسری:اره.من بهت تو خواب میگم تو هم به جای بچه به دنیا اوردن تخم کردی نیشخند

خیلی بچمون کوچولویه

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۸

این پسرک من انگار خییلی پایینه

ضربه هایی که حس میکنم پایینه

وهمش توی پهلوی چپمه البته اینطوری حس میکنم

ضربه هاش یا پایینه یاتوی پهلوی چپه

خییلی هم ضربه هاش ارومه

اخه خییییلی کوچولویه

بهش میگم مادری خسته نشی ضربه میزنی

مواظب خودت باش

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٦

لحظه شیرینی که به تو دل بستم

                              از  تو پرسیدم من,تو منی یا من تو؟

                                                         و تو گفتی هر دو

من به تو پیوستم,گفتم ای کاش پناهم باشی

                           همه جا و همه وقت دست تو در دستم

                                                      تکیه گاهم باشی

وتو گفتی هستم,تا نفس هست کنارت هستم

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٦

الهی مرا آن ده که آن به

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٦

شکرخدا امروز هوای تهران عالی عالیه

برخلاف دود ودم روزهای گذشته هوای بسیار خوبی داریم

من صبح که بلند شدم همسری تلویزیون رو روشن کرد و چایی درست کردو جلوی کانال

پی..ام...سی شروع کرد به ورزش کردن وبابعضی اهنگها رقصید.ن

البته منم رفتم همراهیش کردم

 یه اهنگ جدیدbaro.bax رو دیدین؟خییلی قشنگه

کلی باهاش رقصیدیم

همون موقع که همسری ورزش میکرد منم ظرفهای کثیف رو گذاشتم توی ماشین

ظرفشویی خدایی خییلی ظرف کثیف داشتیم

کمرم نگرفته بود وخوب بودم

صبحانه خوردیم وهمسری رفت

منم ماهیچه گذاشتم تو قابلمه (خیلی غذای اسونیه)

اون موقع بود که کمرم شروع کرد به درد گرفتن

اومدم رو تخت ولپ تاپ هم اوردم و مودم رو روشن کردم

واااای دردش شدید شد

فقط بلند شدم 3تاخیار و3تاکیوی و2تا خرمالو و1سیب و1پرتغال ومیوه خشک

(فقط موز خشک اخه مو. وخرمالو خشک خیلی دوست دارم)و 1دنت شکلاتی

اوردم روی تخت وخوردم

کمرم بدجوری گرفته

پنجره ها رو هم بازکردم که هوای خونه عوض بشه

نهارمم کشیدم تو یه بشقاب وتوی یه کاسه ماست ریختم اوردم روی تخت بخورم که

کاسه ماست کامل برگشت رو تختمنیشخند

منم بایه وضعی ماست رو جمع کردم

قرار شده همسری که اومدونهار خورد منو ببره خونه مامانم اینا

ماشین نمیزاره ببرم میگه:بااین وضع تو اتوبان رانندگی کنی بری خونه مامانت اینا؟

باآژانس هم نمیزاره برم.چرا؟

چون میگه:بااین وضعت با اژانس بری؟

فقط خودش میبره یااینکه میزاره با بابام برم

گیری افتادیما

 

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٦

تاحالا کمرتون گرفته؟

واااای برام دعاکنین لطفا

عضله سمت راست کمرم شدید گرفته

منم از صبح خوابیدم نمیتونم تکون بخورم

فقط تونستم برای نهار باقلی پلو با ماهیچه درست کنم

خدایی از رو تخت نمیتونم بلندشم

خییلی درد میکنه

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٦

عصر دیروز مامان گلم وبابای گلم اومدن اینجا

بابای گلم با همسری درمورد مسائل کاری کار داشتن و مامان گلم هم پیش من بود

منم شام درست کردم کلی با مامان گلم حرف زدیم

مامان گلم وبابای گلم ساعت 9رفتن کار داشتن ونمیتونستن شام بمونن منم شامشونو

دادم بردن

حدود ساعت 9:30  همسری اومدو شام که خورد گفت بیا بریم خونه مامانم اینا

یکی از خواهرهاش  میخواست ماشین بخره وفروشنده اومده بود خونه مامانش اینا

ما رفتیم خونه مامان همسری

خواهرش و فروشنده توی پارکینگ بودن منم بعد از سلام واحوالپرسی اجازه خواستم

ورفتم خونه مامان همسری

(همسری بهم گفته بود یکی از شوهر خواهرهاش میخواد بادوستهاش مجردی بره

چین.منم گفتم :کار بدی میکنه زنش رو باید ببره)

اون خواهرش هم که شوهرش میخواد مجردی بره چین خونه مامانش اینا بود البته بدون

همسرش و  خیییلی پکر و ناراحت

من اصلا نپرسیدم چرا ناراحتی

ولی خودش گفت سرما خوردم وسرم درد میکنه

ولی اینطوری نبود مطمئنم

ساعت شد11شب خواهرش که شوهرش نبود لباس پوشید وگفت میخوام آژانس

بگیرم وبرم

همسری:این وقت شب با آژانس؟؟من میرسونمت

خواهرش اصرار که من خودم میرم وهمسرم هم اصرار میبرمت

منم هیچی نگفتم تااینکه همسری بهم گفت بیا بریم برسونیمش

اومدیم تو اسانسور من یادم افتاد انگشتر وساعتم رو جاگذاشتم با اسانسور رفتم بالا و

اوردم رسیدم تو پارکینگ همسری و خواهرش و مامانش داشتن پچ پچ میکردن وقتی من

رسیدم حرفشونو قطع کردن.همسری بهم گفت میشه بری بالا موبایل منم جامونده

منم که فهمیده بودم اوضاع مساعد نیست رفتم موبایلشو اوردم بازم وقتی من رسیدم

حرفشونو قطع کردن

مطمئنم که چیزی شده بود در مورد خواهر وشوهر خواهر همسری چون هم خواهرش

ناراحت بود وهم شوهرش نیومد دنبالش وهم اونا اروم اروم حرف میزدن

من خودم از اول طوری رفتار کردم که همسری مسائل و مشکلات خواهرهاشو بهم نگه

یعنی هیچ وقت نپرسیدم یا اگه چیزی گفته سعی کردم نظر ندم

عقیدمم این بوده اگه دخالت کنم اعصاب خودم خورد میشه پس به من چه؟؟

مابردیم خواهرشو رسوندیم

وقتی هم که رسیدیم اصرار کرد بیاین  تو .....

مانرفتیم

من میدونم که موردی بود

چون همسرمم پرسید اگه شوهر تو میخواست بره مجردی چین تو چه کار میکردی؟

من:نمیزاشتم

همسری:اگه فایده نداشت؟

من:قهر میکردم

همسری:اگه فایده نداشت؟

من:همسر من اینطوری نیست

بعد از اینحرف هم من وهمسری راجع بهش دیگه حرفی نزدیم

 

 

 

 

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٥

دیروز داشتم به مامانم میگفتم :همسری خییلی عدس خریده 10کیلو عدس خریده ربختم تو ظرفش ولی بازم مونده کجا بزارمشون؟

مامان گلم:عدسها رو پاک کردی؟

من:نه مگه عدس رو پاک میکنن؟

مامان گلم:تو تاحالا عدسهات رو پاک نمیکردی؟تعجب

من:نهههههه

مامان گلم:برنج رو چی؟

من:نه

مامان گلم:پس چی از من یاد گرفتی؟؟؟؟

خوب من فکر میکردم برنجهای زیاد رو پاک میکنن نه یه ذره برنج هرروز رو

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٥

دیروز از نهار رفتم خونه مامانم اینا

نهار خوردیم وساعت 5 همسری کارداشت رفت منم تا ساعت8 بودم

مامانم اینا میخواستن برن خونه مادربزرگم که سرراه منو رسوندن

از شب تاصبح دیشب خواب دیدم خواب شیرینی

همش داشت شیرینی میخوردم

شیرینی پنجره ای.شیرینی خامه ای.کیک یزدی.شیرینی کشمشی.پای سیب و....

همسری صبح رفت سرکار گفت 11میاد دنبالم بریم چند مدل شیرینی بخریمزبان

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٥

الان چند روزه بهتره بگم چندشبانه روزه که کمردرد شدید دارم نمیدونم چه کنم؟

دیروز زنگ زدم دکتر

خانم دکتر میگه فقط استراحت کن واگه نمیتونی تحمل کنی استامینوفن بخور

همسری هم که اخر مربی بهداشته میگه تو میتونی تحمل کن قرص نخوریا

جدیدا خیلی هم بیحالم از جام نمیتونم بلند شم همش خسته ام

چرا من اینجوری شدم؟؟؟؟

تازه دیروز یه دفعه بی علت سرفه ام گرفت خییلی شدید به حدی که نفسم داشت بند

میومد

همسری میگه:نباید تو خونه تنها بمونی.حتما یاباید بری خونه مامانت یا خونه مامانم .

تو نمیتونی از خودت مراقبت کنی

من که نظرشو قبول ندارم 

والان 2هفته ای میشه که خییلی داغ وگرمم

منی که 100تا لباس میپوشیدم وبازم یخ میکردم مثل آتیش شدم

اینم از این روزهای من

کاملاعجیب وغریب شدم

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٤

وقتی این وبلاگ رو ساختم همون روز به همسرم گفتم

همسری:عکسهامونو نزاری توش.من دوست ندارم

از اونجاییی که خییلی سرش شلوغه تو دنیای واقعی یادش رفت

منم دیگه از وبلاگم بهش نگفتم

چون اگه بگم شاید از من بخواد که وبلاگم رو ببینه

منم همش از حرفای دلم نوشتم

از مادرش نوشتم از خاطراتم نوشتم و.....

حرفایی که حتی به همسرمم نمیزنم

من همه حرفارو به همسرم میگم ولی گله نمیکنم از مامانش

چون تقصیر همسرم که نیست

نه من از وجود این وبلاگ بهش گفتم واونم دیگه یادش رفت

از وجود این وبلاگ تو دنیای واقعی زندگی من کسی خبر نداره

به نظرتون باید بگم؟به همسرم بگم؟

اگه بگم باید خودم بعضی حرفای دلمو سانسو.ر کنم

پس من که اینجوری راحتم چه دلیلی داره به همسری بگم؟

وبلاگ خودمه

درسته؟

این که پنهانکاری نیست هست؟؟

شماها به همسراتون به مادراتون به دوستهاتون و.....گفتین؟

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٤

دوستهای گلم هرکسی رمز بخواد بهش میدم بعضی از پستهای قبلی رو رمزدار کردم

چون دوست ندارم خواهرهای همسری بیان اینجا ومنو بشناسن از روی خاطراتم

و از فامیلهام کسی اینجا بیاد و مسائل خصوصی زندگیم رو بخونه

ولی همه شمامحرم رازها ی من هستین

همگی شمارو دوست دارم

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٤

دیشب همسری داشت تلفنی با یکی از خواهرهاش حرف میزد

من روی تخت خوابیده بودم

اومد پیشم ودستش رو گذاشت روی شکمم

که شاید پسرک تکون بخوره وبتونه لگدشو حس کنه

همینجوری با تلفن حرف میزد که پسرک یه لگد کوچولو نثارش کرد دقیقا جایی که دست

همسری بود

همسری چشماش گردشده بود وبه من نگاه کرد

اروم گفت: لگدش رو حس کردم

چشماش از خوشحالی برق میزد 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/٤

زمان:ساعت 5صبح

همسری نماز صبحشو خونده بود و میخواست بخوابه 

من خواب خواب بودم

همسری:سلام

من جوابشو ندادم

همسری:سلام

من داشتم از دستش عصبانی میشدم

همسری:توی اشپزخونه از اشغالا اب اومده خیییلی اب کثیفی اومده تا فرش توی

پذیرایی هم اب اومده.تمام خونه بوی کشک بادمجون میاد

باچشم بسته یه نفس عمیق کشیدم واااااااایسبزسبزسبز چه بوییسبزسبزسبز

من:این که بوی کشک بادمجون نیستسبزاز کی تاحالا کشک بادمجون از این بوها میده؟

سبز

بلندشدم  ورفتم اشپزخونه

از توی اشغالا اب اومده بود کف اشپزخونه چه وضعی شده بودتعجب

من:وااای چرا اینجوری شده؟؟؟

همون موقع دادم اشغالا رو همسری ببره تو کوچه

وبا دستمال اب کثیف رو جمع کردیم

هود رو  روشن کردم وپنجره اشپزخونه رو باز کردم

کلی عطر توی پذیرایی زدم وخوابیدیم

فقط اشغال دیروز بود نمیدونم چرا اینجوری شده بود

صبح ها همسری اشغالا رو میبره

چرا اینجوری بو گرفته بود؟؟؟؟نمیدونم  

 

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۳

جوابت خاموشیه

خدایی وجود داره.نداره؟من تورو واگذار میکنم به همون خدایی که اعتقاددارم

من تو رو نمیبینم وسعی میکنم صدات روهم نشنوم

چه کار کنم گرفتارت شدم

متاسفانه

جوابت رو نمیدم چون دیدم گه آدم بی ادبی هستی ومن نمیتونم در مقابل 

بی ادبی هات جوابی بدم

راستی یادم ندادن که چه جوری جواب ادم بی ادب رو بدم

فقط یادم دادن اگه تو خیابون دیونه دیدم حتی اگه حرف زشتی هم بهم زد جواب ندم

نمیدونم شیوه تربیتیم درست بوده یا نه؟؟؟

به هرحال ازت بدم میاد

تنها انسانی تو زندگیم  هستی که ازت بدم میاد از بس بدی کردی به من

اینو به مامان همسری میگم

هرچی سکوت میکنم دست بردار نیست

ای خدا

دیروز رو که تعریف کردم

رفتیم خونشون

فیلم دیدیم

نمیدونم فیلم رو دیدین یانه؟ ولی داستان یه دختر مدیرمدرسه ترشیده هست.....

مامان و تموم خاله هام معلم ان

بعداز تموم شدن فیلم همسری توی اطاق بود

من وخواهرهای همسری ومامانش بودیم

برگشته به من میگه فیلمه نشون میده همه معلم ها عقده ای هستن

معلم ها عقده ای هستن یاتو؟

چی جوابش رو بدم؟

به خدا منم زبون دارم .جواب بدم؟

یکی از خواهرهای همسری فوری گفت بعضی هاشون .استثنا هم وجودداره

میدونم این حرفارو میزنه که من جواب بدم

بعد دعوا راه بندازه

چه کار کنم؟؟؟؟؟؟ ایییییییییی خدا

خدا

خدا

خدا

توشاهدی که جواب ندادم

 

 

نویسنده: ثمین - ۱۳٩٠/۱٠/۳

دیروز ظهرقرار بود نهار بریم خونه مامانم اینا

یعنی ساعت 9 زنگ زدم به مامانم گفتم ما نهار میاییم اونجا(همسری هم بود وشنید)

همسری بیرون کار داشت قرار شد بره وبیاد دنبال من

اول بریم خرید خیابون روزولت وبعدش بریم نهار خونه مامانم اینا

ساعت دقیقا12:55 بود من تنها بودم و تلفن زنگ زد

مامان همسری بود

مامان همسری:نهار بچه ها اینجان شما هم بیاین

خیلی از دستش عصبانی شدم اخه اصلا نمیفهمهعصبانی

من:ما نهار میخواییم بریم خونه مامانم اینا.شام میایم

مامان همسری:نه شام نیاین.بچه ها میخوان بخوابن.به مامانت زنگ بزن بگو نهار

رو بزاره واسه شام.شام برین خونه مامانت

من:ببینم چی میشه

............... 

زنگ زدم به مامانم وجریان رو گفتم

خداوکیلی اشتباه کردم  وبه مامانم گفتم

چون مامانم مثل همیشه گفت:اشکالی نداره.من نهارم اماده هست ولی شما برین

نهار اونجا .منم نهار رو به جای شام میدم بهتون

من:اخه کارش اشتباهه و من میترسم این زن نادون عادت کنه وبعدا هم فکر کنه وظیفه

منه که هروقت بهم زنگ زد بدو بدو برم خونش و احترامم از بین میره

قرار شد نهاربرم خونه مامان همسری وشام برم خونه مامانم اینا

نمیدونم کاردرستی کردم یانه؟

به نظر من کارم اشتباه بود

.............

همسری اومد ورفتیم خرید

توی ماشین گفتم مامانت زنگ زدبرای نهار .ماکه میخواستیم بریم خونه مامانم اینا

ولی به مامان(مامان خودم)زنگ زدم مامانم گفتن به جای  نهار شام بیاین

همسری لبخندی زد وگفت باشه شام بریم اونجا.

..............

تارسیدیم خیابون روزولت موبایلم زنگ زد ومامانم بود

مامانم:هروقت خواستین بیاین زنگ بزنین عمه ات زنگ زده برای یه کاری  میخواد

مشورت کنه .مامیریم خونه عمه و تا ساعت4 میایم

من:باشه

رفتیم خرید وبعدش نهار رفتیم خونه مامان همسری واونجا فیلم" ورود اقایون ممنوع "

رو دیدیم وتا5:30 خوابیدیم

وساعت6 رفتیم خونه مامانم اینا

تازه اونجافهمیدم که  5شنبه عمه ام ودخترش خونه نبودن (ساعت 12تا6)وقتی

میان خونه میبینن که دزد اومده خونشون وهمه زندگیشون رو بهم ریخته وطلاها و

پول  هاودست چک برده

مامانم وبابام بخاطر همین رفته بودن خونه عمه ام وبه من نگفته بودن که من نگران

نشم 

خیلی براشون ناراحت شدم

تا ساعت 11 خونه مامانم اینا بودیم وبرگشتیم خونمون

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :